وقتی دست ببریم و جُل و پوستک های لایه به لایه ای را که نظریه ها به تن انسان دوخته اند، برکنیم، به هسته و جوهره ای می رسیم که فارغ از هرگونه نظریه ای، وجه مشترک و بدیهی انسان است: اراده یا خواست آن چیزی است که در هیچ فردی انسانی، انکارپذیر نیست. در حالیکه خرد این شدت بداهت را ندارد. ناممکن نیست، به اندامه زنده ای برخوریم که انسان باشد و عاقل نباشد، اما بی تردید جستجوی انسانی که تهی و خالی از خواست و میل باشد، یک سرگشتگی ابدی را رقم خواهد زد. به رغم این، ما موجودات ارادی خودکار نیستیم. اراده و اگاهی در ما گره خورده است. اراده و غریزه، به تنهایی صلاح و بقای ما را تامین و تضمین نمی کند. غریزه تنها، راه به مرگ می برد. دوام هر روزه ما، بسته این حقیقت و ضرورت است که زندگی خویش را آگاهانه دنبال کنیم. اما برخلاف اراده، که در ما مقدر و مقرر است، عقلانیت امر انتخابی است و «انسان با انتخاب انسان می شود.»اراده، همیشه معطوف به هدفی است. و هر هدفی و غایتی که اراده برمی گزیند، اگر با اندیشه و برنامه ریزی یاری و رهنمايي نشود، به دام تباهی می افتد. هرچند اغلب نه به تباهی آنی و یکبارگی، بل بیشتر تدریجی و از راه اعمالی که نتایج مخرب عاجل و بی درنگ ندارند. این واقعیت، مجموعه ای از ارزش ها و دستورالعمل های را برای هدایت و پیش برد اعمال ضروری می کند، ارزش ها و دستورهای که لزوماً باید متناسب با اعمال باشند. جان استوارت میل مي گفت: «همه اعمال در جهت هدفی هستند، و به نظر طبیعی می آید که فرض را براین بگذاریم که چندوچون قواعد حاکم بر اعمال وابسته هدفی است که این قواعد در خدمتش هستند.» فراگرفتن مهارت رانندگی، آشنایی با قواعد خاصی را ایجاب می کند که توسل جستن به ورد و ذکر، از پس این مهم بر نمی آید. هر عملی نگاهش به هدفی است و به وسایل و قواعدی مناسبی، برای تسخیر آن نیاز دارد. از یک طلوع تا طلوع دیگر، ما درگیر اعمال و اهداف بی شماری هستیم. اما در آنجا که میل به گفتار آمده است، یک هدف اساسی چشمان او را خیره کرده است: لذت.
برای میل و دیگر همفکرانش، لذت هدفی در کنار اهداف دیگر نیست. آنان لذت را، چونان بنیان تمامی دیگر اهداف انسانی تلقی می کنند. و در این منظومه، اهداف خرد و بزرگ دیگر را چنان می بینند که به گرد ستاره لذت، در طواف اند. لذت یگانه «خیر اعلی» است و هر هدف و وسیله ای دیگر، فقط آن قدر «خیر» اند که ابزاری برای نزدیکی به خیر اعلی باشند. لذت، ارزش ذاتی دارد و هر چیز دیگر که از آن جهت كه در خدمت لذت است، ارزش ابزاری دارد. معيار و سنجیدار درستی و نادرستی هر عملی، پیامدهای آن است که یا لذت را فزونی می دهد و سعادت می آورد؛ که عملی درست است، یا از لذت می کاهد و شقاوت می کارد؛ که عملی نادرست است. حالا، این مقدمات، یک تالی قطعی بیشتر ندارد: لذت نه تنها مطلوب ترین چیز است بلکه باید، در نهایت و غایت تمامی انگیزه ها و تلاش های ما، چونان والاترین خیر، جا داشته باشد.
هیچ کس انکار نمی کند که ما مادام ناگزیزیم از دو ارباب لذت و رنج تبعیت کنیم. اراده ما یک ریز، در تکاپوی تصاحب و تکثیر لذت می تپد، و در راه کاستن و دور کردن رنج می دود، اما بر سر این موضوع که لذت یگانه هدف نهایی است، همه، همداستان نیستیم. بسیاری همچون سرنمون خویش، ارسطو، لذت را صرفاً یک «خیر» در نظر دارند، نه بیشتر از آن. لذت و درد، سرنوشت مشترک ما را رقم می زند. ولی ما از این جهت که همه، یکسان شاد و ناشاد نیستیم و انگیزه های یکسانی برای شادی نداریم، همچنان منحصر به فرد باقی می مانیم. و مهمتر از این، اهداف والاتر و غایات شریف تر دیگری را نیز تعقیب می کنیم، و صرفاً به انگیزه میل به لذت و پرهیز از درد به حرکت نمی آیم. چنين بود كه ارسطو، «سعادت» را خیر برین تلقی می کرد، رواقیان «فضیلت» را، و کانت، اين جايگاه رفيع را، به «اراده خیر» نسبت می داد.
اما حقیقت لذت خواهی، برکنار از اینکه آموزه لذت گروی را صواب بدانیم یا خطا، استوار و برقرار، چونان انگیزش قوی در نهاد ما باقی می ماند. لذت جویی نرم و سخت و حتا طرد و انکار آن، کاهش و سستی در میل لذت طلبی ما وارد نمی کند. لذت چه در ساحت والای «خیراعلی»، عزت شود، و چه در سویه میان مایه یک خیر عادی، پاس داشته شود و چه در سطح نازل یک هدف خوار و خفیف، ملامت گردد، خواهش لذت طلبی نمی خشکد. تنها نتایج احتمالی این رویه های متفاوت، انداختن تفاوت بر میزان لذت طلبی و شان اخلاقی آن خواهد بود.
همیشه و همه جا، لذت، هدف است و تمامی کاروبار زیستی و فرهنگی ما، به اعتباری، معطوف به آن. از اين روي، تمدن، تجلی روشن لذت خواهی و دوری کزینی از رنج است، و هر هدفی را که دنبال کرده است (قدرت، رفاه، فناوری، دانش و …) بوسیله میل لذت خواهی، توجیه می شود. انسان ابتدایی که برای راحت و رخوت خود، از ساحل باز به غار پوشیده کوچید، به ابداع عناطر و لوازمی آغاز کرد که اساس تمدن شد. این یافته ها و دستاورهای انباشته شده، به دوره ما رسید و ما بر پای سنگ این میراث عظیم چیزی را آفریدیم که نام و نشان «تمدن لذت» را بر خود دارد.
برغم این، در هر برهه و نقطه تاریخ، انسان درگیر اعمال خودنابودگرایانه بوده است. تمدن لذت ما، در روی دیگر خود، نمایشی از نابودگری های موحش است. این واقعیت، ساده و خلاصه، از طریق خود میل لذت خواهی تبیین شدنی است: هرجا، کامروایی است، ناکامی همه هست. کام دل، با خون دل رنگین است. ما اغلب در طلب شادکامی خود شکست می خوریم، به قصد توسعه لذت و بسط دل خرم» عزم می کنیم و دامنه لذت را تنگ تر می نمایم. تولید وسایل و حامل های لذت را هدف می گیریم و حامل محنت و زحمت می آفرینیم. چنان است که گویی، جلوه های لذت، دایماً در توطیه گری و دسیسه چینی اند تا ما را به خود خوانده و بیش از پیش از خود محروم کنند. چراکه در جستجوی نشاط، نشاط های مسموم را چنگ می زنیم و در فرایند لذت طلبی، به مرزهای لذات ممنوعه وارد می شویم. نمی دانیم، شادکامی ما در کجا جای دارد، و چگونه خود را به آن نزدیک کنیم. به نظر می رسد، کامروایی مستلزم قاعده مندی است. هر كامي، به كاميابي نمي رسد، كه بخت و توفیق در کام جویی، برنامه ریزیی ضرورت دارد: لذت جویی قاعده مند قرین خوشبختی است، نه هر نوع لذت جویی. چشم بسته دویدن پی آهوی چالاک لذت، اغلب، سرازیر شدن در چاه محنت است.
اپیکور که لذت جویی را نظریه و آیین زندگی خویش قرار داده بود، لذت طلبی نسنجیده و لگام گسیخته را بخاطر خود لذت، رد می کرد: لذت طلبی بی قاعده نه تنها طعم لذت را خراب می کند، بل اصل لذت جویی را نیز به مغاک نابودی می کشاند. هرنوع نمود بی حجاب لذت خواهی ، نشانه صغارت عقل است. لذت باید از خرد فرمان برد ورنه خود، خویش را نفی می کند و پس می اندازد. او به این ترتیب، نص نظر خود را در تعریف از لذت چونان «فقدان درد» بیان کرد. تعریف او سلبی است و بیش از آنکه معطوف به لذت چونان یک «تحریک مثبت» باشد، ناظر به فقدان درد است. اجتناب کردن از درد، بهتر از اختیار کردن هر نوع لذت است که پیدا و پنهان آبستن درد اند. اعمال باید در جهت کاهش درد باشند، نه در صرفاً در تلاش افزایش لذت به هر قیمت. اپیکور، تنها به لذت های جواز می دهد که کمترین حدی از درد را بار می آورند. بنابراین موضع لذت جويانه او نظر او بیشتر خودنگهدارانه است تا میدان دادن به انگیزه های لذت آفرین و شوق آلود.
مشهورترین توصیه اپیکور این بود که «باغ خود را شکوفا کنید.» و منظورش شکوفان کردن باغ شخصی یکایک افراد بود که ربطی و نسبتی به باغ جامعه و باغ دولت پید نمی کرد. در دومین نصیحت و وصیت خود می گفت: «بدون پیچیدگی زندگی کن.» و سرجمع و ماحصل این دو گفته او یک چیز بود: فراغت از درد. همسو با توصیه های خود، اپیکور در باغ شخصی خود اقامت داشت و بر سر آن نوشته بود: «ای غریبه! در اینجا به تو خوش خواهد گذشت، زیرا در اینجا خوشی والاترین نیکی هاست.» به اين ترتيب، باغ اپیکور، مأوای لذت های بود که خود آنها را می پسندید. لذات حسی، خوشی های مطلوب او نبودند. چراکه این گونه لذت ها، نه فقط زندگی را پیچیده می کنند بلکه، وابستگی در پی دارند که موجد درد و مخیل آرامش اند. این دسته لذات، اضطراب زا هستند، چون ما را وابسته به منابع خارجی می کنند. این وابستگی، وابستگی اقبال ما به خارج است. بیم از کف رفتن منبع و حامل لذات حسی، ما را مدام نیش خواهد زد. حالانکه آرامش برابر با حذف اضطراب است. استقلال و خودکفایی که مایه آرامش اند، شایسته خواستن اند. اپیکور، در اینجا، خدایان را الگو قرار می داد که در ملکوت خود پاکیزه از هر نوع رنجی می زیند، چون آنها مستقل مطلق اند.
به دید اپیکور، پرداختن به نیازهای روحی، مطبوع ترین لذت ها است. زندگی با انجمن دوستان، لذت بخش ترین مشغله او بود و باغ خود را با حضور دوستان همفکر گرم می کرد. قوام و دوام خوشبختی را در همنشینی و زندگی با دوستان می دید: «کسی که می خواهد با آرامش و بدون ترس از دیگر آدمیان زندگی کند، باید آنان را دوستان خود سازد؛ کسانی را که نمی تواند دوستان خود سازد، دستکم باید آنان را خنثا و بی طرف کند؛ و اگر در این کار موفق نباشد، باید تا آنجا که امکان دارد از مراویده و معاشرت با آنان اجتناب کند و تا آنجا که نفع او در این کار است از آنان دوری جوید.» اما پرداختن به لذاتی که هیجانات شدید در پی دارند، درد زا و فتنه خیز اند. فرد دستخوش هیجانات، درد و رنج را بر خود هموار می کند. در مثل، چون فردی که دچار دلباختگی شده است. اموری چون عشق که حامل هیجانات قوی هست، مطلوب نمی باشد. سکون و آرامش لذت بیشتر و دوام دارتر دارد.
باغ اپیکور این گونه آراسته می شود. و فردی که نگاهش به سرور و آرامش است، باید به قلمرو بیرون از باغ بی اعتنا باشد. چرا که محیط های اجتماعی، آشوبناک، ناامن و دشمنانه است. عقب نشینی به پشت دیوار های باغ، سنگر مستحکمی برای مقابله با این نیروهای مهارناپذیر است. اپیکور، در نظر، تعقیب بی آلایش آرامش را چنین نشان می داد. اما برنامه ای که او نقشه کشی کرده است نقصان های دارد: تعریف سلبی او از لذت، اگر تا نهایت منطقی اش دنبال شود، این نتیجه را مسلم می کند که فقدان زندگی بهتر از هر نوع زندگی خواهد بود. پشت این تعریف او، «غزیزه مرگ» کمین کرده است. هرچند اپیکور، ترس از مرگ را تحقیر می کرد ( به باور او ما با مرگ هیچ گاه همبودی پیدا نمی کنیم.) اما زندگی را به مرگ ترجیح می داد: «یک سگ زنده، بهتر از یک شیر مرده است.» پیروان او در نظر و عمل، سعی کردند، تعریف ایجابی از لذت به مثابه تحریک مثبت، بدست دهند. اما این تلاش ها فقط یک نام نیک از آنان یادگار گذاشت: «خوک های لذت گرا.»
فیلسوف باغ، اقامت در باغ را از آن روی توصیه می کرد که مداخله و سهم گیری در امور اجتماعی و کشوری را متضمن آسیب پذیری می دانست. این توصیه او، منجر به انفعال و خود تعطیلی و بی تفاوتی می شود که برای اغلب ما مقبول و قابل قبول نیست. چه بسا، مشارکت در امور اجتماعی، توام با دردها و ناراحتی های باشد اما ممکن است در درازمدت قرین شادکامی گردد. راه حل او، برای خود و همگنان و اقرانش که با خلوت گزینی در بستر مساعد باغ می توانستند از بلایا و افات اجتماعی دور بمانند، موفقیت آمیز می نمود. اما برای ما، و در زمانه ما، معلوم نیست چقدر باید حصارهای باغ خود را ارتفاع و استحکام بخشیم تا از رنج های که جامعه می براکند، در امان بمانیم. در این مورد، ناچاریم قضاوت خود را با شرایط تاریخی اپیکور همراه کنیم. او در سال های دامن گستری امپراتوری اسکند می زیست که ثبات و همبستگی دولت- شهرها گسیخته بود و افراد توانایی اداره اوضاع را نداشتند. در این زمانه نابسامان، اپیکور صلاح را در این می دید كه با قبول اندكي افت فلسفي، بجای دغدغه «شهروند خوب» که دلمشغولی افلاطون و ارسطو بود، نیروی فکریش را صرف تربیت باغبان خوب کند.
شواهد دیگری از زندگی او نشان می دهد که اپیکور علی رغم سزنش لذات حسی، از این دسته لذات بکلی پرهیز نمی کرده است. هرچند تمام عمر، از بیماری معده رنج می برده، اما شکوفایی باغش، بر گرده بردگان سنگی می کرده است. و دور اطرافش نیز، تنها دوستان همفکر حلقه نزده و تعداد زیادی فاحشه نیز در آن زندگی می نموده است. شاید انصاف در این باشد که این جماهت فاهشه را نیز یاران فکری اپیکور در نظر گیرم چون یکی از آنها (لئونتیون) متشخص ترین فاهشه دوران خود، کتابی در فلسفه نوشت و بسيار تحسین شد. (از این وجه، حتا اپیکور ستودنی است: این فرصت بی نظیر که فاهشه ها می توانستند سکس و فلسفه را درآمیزند، بینش و بزرگی او را نشان مي دهد.) اما انجمن دوستانی مورد ستایش اپیکور، هرگز یک اجتماع خلال ناپذیر نیست که در آن درد رخنه نکند. دوستی که می میرد، ما را عزادار می کند. و دل آزردگی ناشی از خیانت و بی وفای یک دوست هم، درد سوزناکی است. زندگی بدون پیچیدگی و حذف اضطراب، حتا اگر مطلوب هم باشند، مقدور نمی نمایند. گویا اپیکور، در پی آن است که بخاطر موازانه لذت و رنج، فقط خرد و اراده را همنوا نکند بلکه اراده را تا سرحد خودمحروم سازی قربانی خرد مصلحت اندیش نماید. اين لذت خواهي نيست و قطعاً برای اغلب ما میسر و مطلوب نمي نمايد.
نفران بعدی که برای ترسیم قواعد لذت جویی آگاهانه، به میدان آمدند جرمی بنتام و شاگردش جان استوارت میل بودند. سودگرایانی که سود و سعادت را برحسب لذت تعریف می کنند: سعادت صرفاً حالی خوش و سرورآمیز می است. راه آورد مهم بنتام این بود که نشان داد، لذت گروی فقط سیمای خودگرایانه ندارد، بلکه می تواند و باید چونان امر جتماعی تلقی شود: «معیار درست و غلط، بزرگترین لذت بیشترین شمار افراد است.» افزون بر جمع گرایی، او روحیه و رویه دموکراتیک نیز داشت. بنابراین پایه دیگر لذت گرایی او «اصل هر نفر یک رای» است: هرکس می تواند روایت و قرائت خود را از خوشبختی تعریف کند. این دو مدعا، چهارچوبی از لذت باوری او شکل می دهند. اما صورت بندی کامل نظریه او با یک داعیه مهم دیگری، کامل می شود: «حساب خرسندی».
این مدعای او چنین است که لذت و رنج محاسبه پذیر است و می توان هر واحد لذت را در تقابل با هر واحد رنج، شمارش و پیمایش نمود. او برای این مهم، هفت مقوله را برگزید:1. فشردگی (لذت چقدر شدید است؟) 2. استمرار (لذت چقدر دوام می آورد؟) 3. قعطیت (لذت چقدر پاک از تردید است؟) 4. نزدیکی (فاصله ما تا لذت چقدر است؟) 5. باروری (چه لذت های دیگری را این لذت به ارمغان می آورد؟) 6. خلوص (لذت چقدر با درد همراه است؟) 7. گسترده (دامنه لذت شامل چه تعداد افراد ديگر می شود؟) در این مجموعه، چهار مقوله اول، شاخص های تجربه لذت اند و به خود لذت تعلق دارند. باروری و خلوص، شاخص های متعلق به فعل و حامل لذت اند. گستره هم به دیدگاه اخلاقی فرد بسته است که اگر خودگرا باشد از فهرست حذف خواهد شد.
بنتام برآن بود، هر هدفی که انتخاب می شود، لذت و درد حاصل از آن در قالب این شاخص ها محاسبه شود.
محاسبه لذت، سردرگمی و خطای ناشی از گزینه های مختلف را برطرف می کند و فرد را به سوی بهترین هدف سوق خواهد داد. او خود این محاسبه را در مورد دو گزنیه مجرد ماندن و ازدواج به کاربست و نتیج را به نفع ازدواج بیرون کشید. (خودش نیز مجرد باقی نماند، احتمالا برای اینکه دیگران به فرمول و برآورد او اطمینان کنند.) کاربست «حساب خرسندی» در مورد دو گزینه چکر رفتن و کار کردن، کم و بیش به این صورت خواهد بود: چکر رفتن از جهاتی (1، 3، 4، 6) دارای نمره مثبت و انگیزه قوی است، اما از جهات دیگر (2، 5، 7) انگیزه ضعیف دارد. کار کردن از جهاتی (2، 5، 7) دارای انگیزه قوی و از جهات دیگر (1، 3، 4، 6) برخوردار از انگیزه ضعیف است. حالا، پيداست كه كدام گزينه را بايد انتخاب نمود. هرکس باید، این محاسبه را در انتخاب های خود به کار بندد. و در امر نتایج نیز خود تصمیم بگیرد، او صاحب رای است. میل، که پیرو بنتام بود، در محاسبات او ضعف های می دید. بنتام استفاده عملی از حساب خرسندی را آسان می پنداشت و معتقد بود که هرکس می تواند با درک شهودی این محاسبه را انجام دهد و اگر شهودش، در ابتدا یاری نکرد، فقط مدتی کوتاه، باید با اعداد و ارقام کار کند. اما گاهی ناچار به انتخاب میان گزینه های می شویم که حساب درد و لذت آن، چنان آسان نیست که بنتام گمان داشت. در این موارد، بیم از آن است که آنقدر در محاسبه درگیر بمانیم که فرصت از کف برود و زیان از فایده سنگين تر شود.
میل «حساب خرسندی» را سودمند تلقی می کرد. اما تشویش اصلی او از وقوع بدترین انتخاب ها بود که حساب خرسندی به آن توجه نداشت. حساب خرسندی، خاستگاه لذت را امری بی ربط و خارج از موضوع می داند و صرفاً بر وجه کمی لذت تاکید می کند. میل، اما، مایل بود که تاکید و توجه به لذت هم باید به فراخور کمیت باشد و هم به فراخور کیفیت. محاسبه کمی میان دو گزینه غلت زدن در گل و لای و خواندن فلسفه، چه بسا ما را تشویق به انتخاب گزینه اول کند که آشکارا، ناراحت کننده است. میل، منکر لذت بخشی لذت زدن در گل و لای نبود و آن را نیز سودمند می دانست، اما لذت ناشی از این کار را در مقایسه با لذات خواندن فلسفه، بسیار خوار و حقیر تلقی می کرد. او نگران بود که انتخاب های از این نوع، ما را از به کار انداختن استعدادهای والاتر (که خاص انسان است و خوک از آن محروم) دور کند.
لذت های با کیفیت والاتر، بر لذت های با کمیت بیشتر، ترجیح دارند. سبُکی یک کیفیت والا، از سنگینی یک لذت ادنا، وزن بیشتر دارد. لذت ها بایسته اند که از ملکات والاتر نشات گرفته باشند و صرف حالی خوش به هر جهت و قیمت و دم غنیمتی، روا نیست: «بهتر است انسان ناراضی باشیم تا خوکی راضی؛ بهتر است سقراط ناراضی باشیم تا ابله راضی.» (ميل مي گويد، بهتر است، هرگز، این توصیه طعنه آمیز را جدی نگیریم: «خر باش تا خوش باشی.») سنجش کمیت را حساب خرسندی انجام می دهد، و برای سنجش کیفی، میل مراجعه به «داوران شایسته» را پیشنهاد می کند. داوران شایسته، شایستگی خود را مدیون آگاهی اند که از کیفیت متنوع لذت ها دارند. داوران شایسته، آگاه بر لذات غلت زدن در گل و لای و خواندن فلسفه، هر دو اند. جدا از آنها، آن کس که فقط طعم غلت زدن را مزه کرده و از حلاوت خواندن فلسفه بی خبر است، شایستگی انتخاب ندارد و اين امر مهم را، بايد به داور شايسته واگذارد. گزینش داوران شایسته معطوف به، به کاربستن استعدادهای برتر است:« این یک واقعیت مسلم است که کسانی که آمادگی یکسانی برای لذت بردن از هر دو نوع لذت را دارند، حتماً روشی را آشکارا ترجیح می دهند که استعدادهای برترشان را به خدمت بگیرد.» اما جز رفتن به در خانه داوران شایسته، راه دیگری نیز وجود دارد. میل پرورش «قوای عالی» از طریق آموزش و پرورش را در دست یافتن به جایگاه داوری، مهم و کارآمد می دانست. لذا، هميشه هم لازم نيست، براي هر تصميم گيريي، دنبال داوران شايسته برويم.
میل، خامدستی بنتام را، در پرده انداختن تنوع لذت ها و عدم تفکیک میان لذات عالی و دانی، آشکار کرد. اما در این راه یک ستون مهم سودباوری بنتام را نیز ويران كرد. میل، برخلاف بنتام، نخبه گرایی پیشه کرد و مبانی دموکراتیک سودگرایی بنتام را تخریب نمود. وقتی میل از رجحان خواندن فلسفه بر غلت زدن در میان گل و لای دفاع می کند، با بدگمانی فکر می کنیم که او، كمابيش دارد ارزش های اجتماعی طبقه خودش را مسلح می کند. گذشته از این، به نظر می رسد که او با قائل شدن به تنوع لذت ها و ارزشمندی برخی آز آنها بر دسته های دیگر، از موضع سودگرایانه خودش نیز فاصله گرفته است.
دستورالعمل بنتام و میل، توأمان، مفید فایده و ثمربخش اند، فقط در حوزه تنگ دامن لذت های که هیچ یک پایدار و برقرار نیستند. رعایت شاخص استمرار، ما را از روی کردن به لذت های عاجل و کوتاه عمر، باز می دارد و به جانب لذت ها طولانی تر رهنمایی می کند. اما خوشبختی امر درازمدت است؛ درازمدت به درازای عمر، نه به اندازه و پیمانه طولانی ترین لذت ممکن. آورده اند که داریوش، شاه ایران، گفت: «كسي را تا نمرده است، خوشبخت ننامید.» (شايد هم، اين يك دستور شاهانه بوده) خوشبختی در گور تنگ و تاریک نخفته است، این منظور شهنشاه نبود. او می گفت تا عمر کسی به پایان نرسیده نمی توان از خوشبختی و بدبختی او مطمین شد، این داوری همیشه تا آخرین دم حیات، به تعویق می افتد. زندگی معطوف به لذت (نيك بختي) به مانند رفتن به چکر است. تا از چکر خود برنگشته ایم، نمی توانیم آن را قرین خوشبختی اعلان کنیم. چه بسا، چکر خوب و آرام ما در آخرین لحظات خود، به یک سیاه بختی تمام عیار بی انجامد. آیا آیین و برنامه ای وجود دارد که خوشبختی تمام عمر را تضمین کند؟ اینک ما به جای رسیده ام که اندك اندك ، سرشت متناقض نما و پیچیده لذت جویی را روئیت می کنیم. لذت جویی تمام و کمال، نافی خودش است. و لذت جویی ملایم، فرورفته در محاق دردها. ما مدام لذت را تعقیب می کنیم و تعقیب می کنیم، اما لذت دورتر از ما می گریز و کمتر دست یافتنی می شود. این مشکل برطرف نمی شود، چون ما موجوداتی بیشتر ارادی و کمتر عقلانی هستیم. اغلب نمی توانیم آن نقطه ای را تشخیص و تعین کنیم که تناسبی میان اراده و خرد ما برقرار کند. حالانکه، صرفاً با نزدیکی به این نقطه است که می توان در این جهان سرشار و غنی از الام (که به هیچ وجه لذت گاه مناسبی نیست)، اندکی آسودگی، ایمنی و خوشی را فراچنگ آوریم
درود به فرزام گرامی. در «باغ لذت» باش اما فراموش نکن که ما چشم مان را به نوشته های شما بسته ایم. نوشته های شما برای ما میوه ای از «باغ لذت» است.
ولی منبع را ذکر نکرده اید!
نوشتهشده به دست جواد ناجی | 24 ژانویه 2012, 6:27 ب.ظ.با درود خدمت دوست نهایت گرامی ام آقای فرزام
فرزام عزیز واقعا عالی نوشته اید. به امید موفقیت های بیشترت.
نوشتهشده به دست Mir | 24 ژانویه 2012, 11:06 ب.ظ.آقای فرزام، قسمتی از نوشته شما را خواندم، بدون تردید، در نوشته های شما ظرافت خاص دیده می شود. نوع ادبیاتی که شما به کار می برید و اینکه مطالب شما صورت تحقیقی دارد، برجستگی آن را انعکاس می دهد. برعلاوه، نحوه پردازش تان نیز قشنگ است.
اصف مهاجر
نوشتهشده به دست اصف مهاجر | 25 ژانویه 2012, 4:23 ق.ظ.farzam aziz salam
aghaz khanish nawishtah e shuma ra ba kalimah e lizzat ba anjam rasandam omid ki ta hamisha lizzat bibarim
amma dar in awal ba andazah e ki lizzat ra hasta wa motor asly shore wa hayjan maydanistim mutasifana jaye in do maqula chinan khaly bod ki na tawanistam ta akhir bikhana
نوشتهشده به دست ahmad karimi | 5 فوریه 2012, 10:03 ق.ظ.